Friday, May 27, 2005
سا ل مرگ
امين يك سال است كه نيستي و در اين يك سال به اندازه چهار سالي كه با هم بوديم به تو كاري كه كردي فكر كرديم ، هنوز نمي دانيم چرا نبودن را بر بودن ترجيح دادي، هنوز نمي دانيم جسارت اين كار را از كجا آوردي ؟ هنوز ياد آن شبي هستم كه ( لاو استوري) را با بچه ها توي زير زمين اجاره اي تو تماشا كرديم . دوباره نشستم و فيلم را ديدم .
اي كاش مثل خيلي از بچه هاي دانشكده نمي دانستم كجايي و داري چه كار مي كني . اي كاش خبري از تو نداشتم ولي بودي ! ايكاش ميشد دوباره روي راه پله دانشكده مي نشستيم و مزخرف مي گفتيم و مي خنديديم . اي كاش بودي امين ! دل همه برايت تنگ شده .
1 comments
Friday, May 20, 2005
...
وقتي به قرصهايي كه دكتر بهم داده نگاه مي كنم پيش خودم مي گم اينها وقتي تاثير دارن كه همه با هم خورده بشن . امين ايكاش ميشد باهات حرف بزنم ! تو الان راحتي؟ استاد ميگفت لحظه آخر پشيمون بودي . راسته !؟
1 comments
Wednesday, May 18, 2005
واقعا !
دل من همي داد گفتي گواهي
كه باشد مرا روزي از تو جدايي
بلي هر چه خواهد رسيدن به مردم
بر آن دل دهد هر زماني گواهي
من اين روز را داشتم چشم از اين غم
نبودست با روز من روشنايي
جدايي گمان برده بودم وليكن
نه چندان كه يكسو نهي آشنايي
به جرم چه راندي مرا از در خود
گناهم نبودست جز بي گناهي
به اين زودي از من چرا سير گشتي
نگارا به اين زود سيري چرايي؟
كه دانست كز تو مرا ديد بايد
به چندان وفا اين چنين بي وفايي
سپردم به تو دل ، ندانسته بودم
به دين گونه مايل به جور و جفايي
دريغا دريغا كه آگه نبودم
كه تو بي وفا در جفا تا كجايي
همه دشمني از تو ديدم، وليكن
نگويم كه تو دوستي را نشايي
نگارا من از آزمايش به آيم
مرا باش تا بيش از اين آزمايي
مرا خار داري و بي قدر خواهي
دگر تا بدين خو كه هستي نپايي
فرخي يزدي
0 comments
زندگي اين روزهاي من
شبانه های خاموش
رخوت دم صبح
تمام زندگیم با تو
به کوتاهی یک پک عمیق بود
0 comments
Monday, May 16, 2005
زن من !
بيا اينجا بشين
اون ظرفها رو ول كن
واي خداي من روزنامتو فردا بخون
اون بچه رو ساكت كن
كارت دارم بيا اينجا
به چه زبوني بگم بيا بگير بخواب
من كه فردا رفتم سر كار ميتوني اون فصل كتابتو بخوني
من الان ميخوامت
زن ! بيا بخواب
1 comments
Wednesday, May 11, 2005
برشي از يك كيك بيات شده
توي ذهنت برگرد عقب . به بچگي ، به اولين چيزي كه يادت مي آيد
. من در ارتفاع بودم . بلندي شانه هاي مردانه . قلمدوشم گرفته بودند و من دنيا را از آن بالا مي ديدم .
الان هم يادم هست . تكه تكه و نما به نما ، مثل فيلمي كه راشهاي چند پاره اي از آن دستت مانده . مات و خاكستري .
به گمانم پسرعمه ام بود كه همان سال توي مريوان تير خورد به گلويش و مرد . سال شصت و سه ، خرداد كه ماه رمضان هم بود و من سه ساله بودم به دنيا كه آمدم برايم يك گاو خريدند با گوساله كه شيرش مقوي باشد ..
از سال اول مدرسه را تا سال آخر اصلا نمي خواهم به ياد بياورم . فقط اين درس را آموختم كه جز خودم هيچكس دلش برايم تنگ نمي شود ، حتي صاحب آن جفت چشم زاغ پشت پنجره . توي خانه پدري يك گل پيچك داشتم كه يك دور و نيم پيچيده بود دور اتاق . دانشگاه كه قبول شدم ، خشك شد . عادت داشتم دراز بكشم روي تخت و خودم را ول بدهم زير نور ماه و هميشه فكر مي كردم از ماه انرژي مي گيرم . متولد تيرم و اگر يك كم خرافاتي باشي مي داني كه متولدين تير عاشق ماهند .
1 comments
Saturday, May 07, 2005
دستهاي تو
دو كودك در چشمهاي تو به من ميخندند
بر لبان تو ستاره هاييست كه بر آسمان پيشاني من
مي درخشند
در قلب تو رودي جاريست ...
اما
در دستان تو غوغاييست
كه مرا مي ترساند
3 comments
