تبليغاتX
باهارنارنج

باهارنارنج

من یک زن یک حس یک نقطه

آنقدر در رویا هم آغوشت بوده ام

که از کنارت هم که رد شدم

هم را نشناختیم .

چند سال پیش بود ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 21:16  توسط باهار نارنج  | 

من موافقم

با هر چند تا بوسه که بخواهی

با هر جا که بگویی

با همه ی خیابانها

با همه ی کافی شاپ ها

با همه ی غذا ها

ای وای

دوباره یادم رفته بود تو مدتهاست نیستی

رفته ای

و تمام غریزه ی من را برای شاعری

برده ای

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 18:48  توسط باهار نارنج  | 

معشوق من
 با آن تن برهنه ي بي شرم
 بر ساقهاي نيرومندش
چون مرگ ايستاد
خط هاي بي قرار مورب
اندامهاي عاصي او را
در طرح استوارش
دنبال ميكنند
معشوق من
گويي ز نسل هاي فراموش گشته است
گويي كه تاتاري در انتهاي چشمانش
پيوسته در كمين سواريست
گويي كه بربري
در برق پر طراوت دندانهايش
مجذوب خون گرم شكاريست
معشوق من
همچون طبيعت
مفهوم ناگزير صريحي دارد
او با شكست من
قانون صادقانه ي قدرت را
تاييد ميكند
او وحشيانه آزاد ست
مانند يك غريزه سالم
در عمق يك جزيره نامسكون
او پاك ميكند
با پاره هاي خيمه مجنون
از كفش خود غبار خيابان را
معشوق من
همچون خداوندي  ‚ در معبد نپال
گويي از ابتداي وجودش
بيگانه بوده است
او
مرديست از قرون گذشته
ياد آور اصالت زيبايي
او در فضاي خود
چون بوي كودكي
پيوسته خاطرات معصومي را
بيدار ميكند
او مثل يك سرود خوش عاميانه است
سرشار از خشونت و عرياني
او با خلوص دوست مي دارد
ذرات زندگي را
ذرات خاك را
غمهاي آدمي را
غمهاي پاك را
او با خلوص دوست مي دارد
يك كوچه باغ دهكده را
يك درخت را
يك ظرف بستني را
يك بند رخت را
معشوق من
انسان ساده ايست
انسان ساده اي كه من او را
در سرزمين شوم عجايب
چون آخرين نشانه ي يك مذهب شگفت
در لابلاي بوته ي پستانهايم
پنهان نموده ام

فروغ فرخزاد

به بهانه ی سوال دوستی که دنبال یه یه همدم !!!! می گرده واسه ی من و میگه تو چی میخوای از آدما ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 14:22  توسط باهار نارنج  | 

تا تو از سربازی برگردی

من دو شکم زاییده ام

فرار که کنم با تو

کدام زن کودکانم را شیر خواهد داد ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 16:42  توسط باهار نارنج  | 

 

خوشا به حال کرمهای ابریشم
که جاودانه می شوند
در طرح اندامت
در غمزه ی تنت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 17:7  توسط باهار نارنج  | 

 

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 8:53  توسط باهار نارنج  | 

 

به یاد کسی که فیلم آبی کیشلوفسکی رو برام رایت کرد.

ژولیت بینوش در تهران مهمان عباس کیارستمی

عکس از بینوش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 19:54  توسط باهار نارنج  | 

 

آنچه هست

همين كه هستي كافيست
دور از من
بدون من
چه فرقي ميكند
.گل كه مي خري خوب است
براي من نيست ؟
نباشد
همين كه رختمان زير يك آفتاب خشك مي شود
كافيست .
دلخوشم به اين حماقت شيرين
هنوز هم ميخواني مرا ؟

 

Saturday, April 08, 2006

تب

تب كه نكردي ؟
هذيان كه نگفتي؟
مرا كه به نام نخواندي؟
.
رسوايمان كردي جانم !

 

 

Thursday, April 06, 2006

قایم موشک

نبودی
من به خیال بازی دنبالت گشتم
و این حماقت را روی دوش کشیدم
که دوستت دارم حراج شده در آخر فصل و مردم
دیگر مجسمه شدند
خوابت را هم دیگر ندیدم
وکابوس شدی
نیمه شب نه صبح بهار
باران که ببارم تو چتر نمیشوی روی دلت
و همه ی کریستالهای مغازه های تهران توی دل من هری
می ریزند پایین .

Monday, April 03, 2006

زاييدن

آبستن شدم از مردي
و هي
شعر ميزايم

posted by bahar narenj @ Monday, April 03, 2006  6 comments

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 14:44  توسط باهار نارنج  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 0:0  توسط باهار نارنج